عماد الدين حسن بن علي الطبري

197

كامل بهائى ( فارسي )

بل نبايعك انت فانت سيدنا و احبنا الى رسول اللّه فاخذه عمر بيده فبايعه و بايعه الناس . فقال قائل منهم قتلتم سعد بن عباده . پس انصار گفتند از ما اميرى و از شما اميرى پس ابو بكر سوى ايشان رفت و ابو بكر و عمر و ابو عبيده جراح سخن كردند پس عمر خاست كه سخن كند ابو بكر او را خاموش كرد و عمر مىگفت كه و اللّه كه به اين سخن كه اراده گفتن داشتم نخواستم مگر آنكه مهيا كرده بودم سخنى و ترسيدم كه ابو بكر به آن نرسد تا آنكه گفت ما اميران باشيم و شما وزيران پس حباب منذر گفت نه به خدا چنين نمىكنيم از ما اميرى و از شما اميرى گفت نه و لكن ما امراء باشيم و شما وزراء ايشان كه مهاجراند به خدا كه اوسط عرب‌اند و بزرگتر ايشان از روى سرا و مقام و نزديك‌ترند به پيغمبر از روى حسب پس همه به عمر بيعت كنيد يا به ابو عبيدة پس عمر گفت ما به تو بيعت كنيم كه تو مهتر مائى و دوست‌ترى از ما نزد رسول خدا پس عمر دست ابو بكر بگرفت و به وى بيعت كرد مردم نيز به وى بيعت كردند پس يكى از آن ميان گفت بكشيد سعد بن عباده را . الجواب ، چون عمر را يقين شد رحلت رسول سوگند خورد كه و اللّه ما مات . عبث بود زيرا كه خصمى ظاهر نبود و خللى در اسلام از اعداء ظاهر نشده بود نه در شهر و نه در خارج . بىسببى سوگند عبث بود تا ابو بكر او را گفت ( على رسولك أيها الحالف ) و نيز بايستى كه تعجيل نكردى به استعداد كار خلافت و به دفن رسول حاضر شدندى كه اين نوع بهتر و پيش خلق بحرمت‌تر بود ، و اگر كار امامت محتاج اليه بوده است امت را به ناچارى بايستى كه رسول بدان قيام كردن كه اولى بدين كار و لايق بدين عمل خدا و رسول است . پس به زعم خصم رسول نصب امامى نكرد پس معلوم شد كه محتاج اليه نيست يا محول است به اجماع صحابه . پس بايستى كه تعجيل نكردندى تا بنو هاشم و خزرجيان نيز با ايشان حاضر شدندى و مشورتى بكردندى و رأى بزدندى به حكم : وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ( آل عمران 153 ) زيرا كه اين كار عظيم و بزرگ بود و چيزى كه متعلق است به عالميان و صلاح خلق به جمله دستها برآيد . چون صبر نكردند و اين طايفه را مشاور و يار نگرفتند معلوم شد كه فرصت نگاه داشتند تا كار خلافت از دست نرود چنان كه مذهب اهل البيت است ، و ايشان ترسيدند كه اگر بنو هاشم از كار رسول فارغ شوند آن كار ايشان را متمشى نگردد و از اين سبب بود